دانلود پایان نامه

هاي به دست آمده انجام مي دهد . او آن ها در معرض شيوه ي آماري به نام تحليل عاملي قرار مي دهد که شامل ارزش يابي رابطه ي بين هر جفت اندازه هاي به دست آمده از يک گروه آزمودني ها براي تعيين کردن عوامل مشترک است( شولتز و شولتز ، 1998 ؛ به نقل از گلريز خاتمي، 1390).
براي مثال، نمره هاي به دست آمده از دو آزمون رواني مختلف يا دو مقياس فرعي همان آزمون، براي تعيين نمودن هم بستگي آن ها تحليل مي شود. اگر اين دو مقياس هم بستگي بالايي را نشان دهند، کتل مي تواند نتيجه بگيرد که آن ها جنبه هاي مشابه يا مربوط شخصيت را اندازه مي گيرند. براي مثال، اگر مقياس هاي فرعي آمادگي براي گناه و درون گرايي يک آزمون شخصيت ، ضريب هم بستگي بالايي را به دست دهند، پس ما مي توانيم بفهميم که در هر دو مقياس ، اطلاعاتي را درباره ي يک عامل شخصيت در اختيار مي گذارند، به همين خاطر به آن تحليل عاملي گويند. بنابراين، دو گروه داده درباره ي يک شخص، براي تشکيل يک بعد يا عامل واحد که اطلاعات فراهم شده توسط هر دو گروه داده را توصيف مي کند، با هم ترکيب مي شوند.
کتل اين عامل ها را صفات مي خواند و آن ها را با عنوان عناصر ذهني شخصيت توصيف مي کند. تنها زماني که ما صفات يک نفر را بشناسيم مي توانيم پيش بيني کنيم که آن شخص چگونه در يک موقعيت معين رفتار خواهد کرد(آزادي، 1386).
-رويکرد کتل به صفات شخصيت: کتل صفات را به صورت گرايش هاي واکنش نسبتاً دايمي که واحدهاي ساختاري بنيادي شخصيت هستند تعريف کرد . اوصفات را به چند شيوه طبقه بندي کرد که شامل:
-صفات مشترک و صفات يگانه: کتل ابتدا صفات مشترک1 را از صفات يگانه2 متمايز کرد . صفت مشترک ، صفتي است که هر کسي تا اندازه اي از آن بهره مند است . هوش ، برون گرايي ، و جمع گرايي مواردي از صفات مشترک هستند . هر کسي اين صفات را دارد ، اما برخي از افراد بيش تر از ديگران آن ها را دارند (آزادي، 1386 ).
-صفات توانشي، خلقي و پويشي: شيوه ي دوم طبقه بندي کردن صفات ، تقسيم بندي آن ها به صفات توانشي ، صفات خلقي، و صفات پويشي است . صفات توانشي تعين مي کنند که يک فرد با چه کارآيي قادر خواهد بود تا در جهت يک هدف تلاش کند . هوش يک صفت توانشي است ؛ سطح هوش ما به تعيين نحوه ي تلاش ما براي يک هدف ، مانند مدرک دانشگاه ، کمک مي کند . صفات خلقي ، شيوه ي عادي و حالت هيجاني رفتار ما را توصيف مي کنند ، براي مثال ، ما چقدر جسور ، آسان گير ، يا زود رنج هستيم . اين صفات بر شيوه ي عمل و واکنش ما به موقعيت ها تأثير مي گذارند . صفات پويشي ، نيروهاي برانگيزنده ي رفتار ما هستند و انگيزش ها ، تمايلات و آرزوهاي ما را توصيف مي کنند (موسوي، 1387).
-صفات سطحي و صفات عمقي: سومين شيوه ي طبقه بندي صفات، يعني، صفات سطحي در برابر صفات عمقي، طبق پايداري يا تداوم آنها انجام مي شود. صفات سطحي ، ويژگي هاي شخصيتي هستند که به يکديگر همبسته اند، اما يک عامل شخصيت را تشکيل نمي دهند، زيرا آن ها توسط يک منبع واحد تعيين نمي شوند. براي مثال، چندين عنصر رفتاري مثل اضطراب، دودلي، و ترس غير منطقي، صفت سطحي روان رنجور خويي را تشکيل مي دهند. بنابراين، روان رنجور خويي از يک منبع واحد ناشي نمي شود. از آن جايي که صفات سطحي از چند عنصر تشکيل مي شوند، پايداري و دوام کمتري دارند و از اين رو براي شناخت شخصيت کم اهميت تر هستند. صفات عمقي که عوامل متحد کننده ي شخصيت هستند و پايدارتر و دائمي ترند ، اهميت بيش تري دارند. هر صفت عمقي موجب برخي از جنبه هاي رفتار مي شود. صفات عمقي، عوامل فردي هستند، از تحليل عاملي به دست مي آيند و براي توجيه صفات سطحي، با هم ترکيب مي شوند (خردمندزاده، 1391).
-صفات سرشتي و صفات محيط ساخته:
صفات محيط ساخته1 از تأثيرات موجود در محيط اجتماعي و فيزيکي ما ناشي مي شوند. اين صفات، ويژگي ها و رفتارهاي آموخته شده اي هستند که يک الگو را به شخصيت تحميل مي کنند. رفتار شخصي که در يک محله ي درون شهري فقير پرورش يافته است، در مقايسه با رفتار فردي که در ناز و نعمت طبقه ي بالا بزرگ شده است، به صورت متفاوتي شکل مي گيرد(آزادي، 1386).
-ديدگاه آيزنک درباره ي صفات شخصيت :
يکي از وسائل کار آيزنک در تحقيقات، تستي بود که “فهرست شخصيت مودسله” ناميده مي شد. در سال 1963 آيزنک با کمک همسرش در اين تست تصرفاتي به عمل آورد و تست جديدي تعبيه کرد به نام “فهرست شخصيت آيزنک” . اين تست مشتمل بر 48 موضوع است که نيمي از آن ها ناظر به هر يک از عوامل برون گرائي ـ درون گرائي، و روان نژندي است. نتيجه ي نهايي اين تحقيقات معلوم داشت که شخصيت داراي سه حد است که هر کدام يک قطب مخالف دارد، بدين قرار:
1ـ درون گرائي برون گرائي
2ـ روان نژندي فقدان روان نژندي
3ـ روان پريشي فقدان روان پريشي
آيزنک ضمناً افرادي را که به هر يک از اين قطب هاي نهائي تعلق دارند از نظر رواني توصيف و تعريف کرده است . بعضي از صفات هر يک از اين تيپ ها بدين قرارند :
1ـ درون گرايان ـ درون گرايان زير تحت تأثير ويژگي هاي سيستم عصبي مرکزي قرار دارند :
استعداد سرشتي آن ها براي تحريک پذيري زياد است؛ از محرک ها اجتناب مي کنند، رشد آن ها عمودي است. کمتر معتاد به دود هستند، به هر حال پيپ را ترجيح مي دهند. بيش تر در خود فرو مي روند، خيال پرورند ؛ علاقه اي به شرکت در اجتماعات ، از خود نشان نمي دهند ؛ گوشه گير و انزوا دوست هستند . ميزان هوششان بالا است ، قوه ي بيانشان عالي است(ص
داقت، 1391).
معمولاً در کارها دقيق هستند ولي گام ها را آهسته و با احتياط بر مي دارند . فزوني طلب هستند ولي براي کارهايي که انجام مي دهند به قدر کافي ارزش قائل نيستند. بيش تر پايبند به سنت ها و اصول ديرين هستند. گرايش به احساس کمبود (حقارت) در آن ها زياد است. براي ابتلاي به دلواپسي و افسردگي و وسواس و… آمادگي بيش تري دارند.
2ـ برون گرايان ـ برون گرايان نيز زير تأثير سيستم عصبي مرکزي هستند. استعداد آن ها براي تحريک پذيري کم است، يعني حساسيت کمتري در برابر محرک ها دارند، دموي مزاجند؛ رشد بدني آنها افقي است. مي توانند پاي خود را براي درازتري بلند نگاه دارند. آنها فاصله زماني را کوتاه تر از درون گرايان احساس مي کنند؛ و نيز بيش از اين ها دود استعمال مي کنند و سيگار هم ترجيح مي دهند. به دنبال چيزهاي تحريک آميز مي گردند؛ از کارهايي که در آن ها احتمال خطر يا ضرر مي رود روگردان نيستند. به کار و کوشش چندان علاقه اي ندارند و نيروي کمتري به کار مي اندازند. هوششان نسبتاً کم و قوه ي بيانشان ضعيف است. پايداري و استقامت ندارند؛ در کارهايشان شتاب زدگي هست ولي دقت نيست، چندان فزوني طلب نيستند، ولي براي کارهائي که مي کنند زياده از حد ارزش قائلند. انعطاف پذيرند؛ شوخي و لطيفه را خيلي دوست مي دارند به خصوص اگر جنبه ي جنسي داشته باشد. گرايش بيش تري براي تظاهرات ناشي از هيستري دارند(سيد محمدي، 1386).
3ـ روان نژندان ـ روان نژندان زير تحت تأثير سيستم عصبي خودکار قرار دارند: ديدشان در تاريکي کمتر از ديد افراد به هنجار است . اگر چشم هاي آن ها با پارچه بسته شده باشد بيش از افراد به هنجار تعادل خود را از دست مي دهند . جسماً و روحاً ضعيف و ناقص هستند . از حيث هوش و تسلط بر نفس و ادراک جسمي و تمرکز حواس و اراده و سعي و کوشش از متوسط افراد به هنجار پائين ترند. تلقين پذيرند و در انديشيدن و عمل کردن کند هستند( شولتز، 2005).
4ـ روان پريشان ـ سخت و دشوار هستند. از عهده ي نقاشي به واسطه ي آينه خوب بر نمي آيند . در جمع زدن پي در پي ضعيف هستند. تمرکز حواسشان کم است ؛ حافظه شان ضعيف است . به کندي چيز مي خوانند ، و به طور کلي از نظر فهم و ادراک و اعمالي که تحرک لازم دارد بسيار کند هستند . بيش تر ساکن و بي حرکت مي مانند . سطح آرزو و توقعشان کمتر با واقعيت تطبيق مي کند . آمادگي ندارند به اين که خود را با تغييراتي که در محيط زندگي روي مي دهد سازش دهند (صداقت ، 1391).
در يک جمع بندي مي توان گفت: نظريه ي صفات، از جمله نظريه هايي است که تأثير زيادي بر تحقيق در زمينه ي شخصيت داشته است. اين نظريه بر آن است که رفتار انسان در طول زمان و در موقعيت هاي مختلف ثابت و پايدار باقي مي ماند (پروين1 ، 2005) .
صفات توانشي، مهارت ها و توانايي هايي هستند که موجب کنش مؤثر فرد مي شوند. هوش نمونه اي از يک صفت توانشي است. صفات خلقي، به زندگي هيجاني فرد و سبک رفتاري او مربوطند. اين که فرد دوست دارد سريع يا آهسته کار کند ، معمولاً آرام باشد يا بسيار هيجاني و اين که تأملي عمل کند يا به صورت تکانشي عمل کند ، همه به خلق و خوي او مربوط است و از فردي به فرد ديگر فرق مي کند .
صفات پوششي به کوشش و انگيزش زندگي فرد و نوع اهدافي که براي او مهم است مربوط مي شود. صفات توانشي، خلق و پويشي به عنوان پايدارترين عناصر شخصيت شناخته مي شوند(حقيقي و همکاران، 1383). صفات سطحي بيانگر رفتارهايي هستند که ظاهراً با يکديگر تجانس دارند ولي در واقع همراه با هم بالا و پايين نمي روند و ضرورتاً علت مشترکي ندارند. از طرف ديگر، يک صفت عمقي، بيانگر ارتباط بين رفتارهايي است که با هم تغيير مي کنند تا يک بعد واحد و مستقل شخصيت را به وجود آورند (حقيقي و همکاران، 1388).
کاستا و مک کري:
از جمله کساني که درباره ي صفات يا ويژگي هاي شخصيتي تحقيقات گسترده اي انجام داده اند، رابرت مک کري و پل کاستا1 هستند که در “مرکز پژوهش پيري شناسي مؤسسه ي ملي سلامتي در بالتيمور ، مريلند” مي باشند. آن ها پنج عامل اصلي شخصيت را مشخص کرده اند(شولتز، 2005).
مک کري و کاستا با استفاده از تحليل عاملي به اين نتيجه رسيدند که مي توان بين تفاوت هاي فردي در خصوصيات شخصيتي پنج بعد عمده را منظور نمود. روان رنجور خويي(N)، برونگرايي(E )، پذيرش يا گشودگي2(O)، سازگاري يا خوشايندي(A)، وظيفه شناسي(C).
1) روان رنجور خويي (N) :ناسازگاري يا موثرترين قلمرو مقايسه هاي شخصيتي مقابل سازگاري يا ثباتهاي عاطفي ياروانژندي است در اين بعد انواع گونا گون انواع گونا گون ناراحتي از ناراحتي هاي عاطفي چون ترس اجتماعي ،افسردگي و اضطراب را در افراد تشخيص مي دهيم .
2)برون گرايي : صفاتي را در بر مي گيرد که برون فردي است ،يعني نشان مي دهد که افراد با يکديگر و براي يکديگر چه مي کنند .
3) پذيرش يا گشودگي (O): تصور فعال ، احساس زياد پسندي ، تو جه به احساسات دروني ،تنوع طلبي، کنکاوي ،انعطاف ذهني واستلال در قضاوت را در بر مي گيرد .
4) سازگاري يا خوشايندي(A) : بعدي از تعاملات بين فردي است و اساسا فردي که داراي اين خصوصيت نوع دوست است و نسبت به ديگران همدردي مي کند و مشتاق کمک به ديگران است .
5) وظيفه شناسي (C): يعني کنترل خود و چنين فردي مي تواند به مفهوم قدرت طرح ريزي خيلي فعال سازمان دهي انجام و ظايف محوله را به نحو مطلوب انجام دهد ( هرن و ميشل،2003؛ به نقل از شولتز، 2005).
اين عوامل از طريق انواع فنون ارزيابي، از جمله خود سنجي ها ، آزمون هاي عيني ، و گزارش هاي مش
اهده گران تأييد شدند. سپس پژوهشگران يک آزمون شخصيت به نام “پرسشنامه ي شخصيت NEO” ساختند که سر واژه هاي به دست آمده از حرف اول سه عامل اول براي اسم آن استفاده شده است. يافته هاي با ثبات عوامل يکسان از روش هاي ارزيابي مختلف ، حکايت از آن دارند که مي توان روي اين عوامل به عنوان جنبه هاي برجسته ي شخصيت حساب کرد(حق شناس، 1385).
صفات مشخصه اين عوامل عبارتند از: 1-روان رنجورخويي( نگران، ناايمن، عصبي،بسياردلشوره اي)؛ 2-برونگرايي(معاشرتي، حراف، لذتجو، بامحبت)؛ 3-گشودگي(مبتکر، مستقل، خلاق و شجاع)؛ 4-خوشايندي(خوش قلب، دلسوز، ساده دل و مؤدب)؛ 5- وظيفه شناسي( با دقت، قابل اعتماد، سختکوش و منظم)(حق شناس، 1385).
به شکل کلي تر اين عوامل عبارتند از: روان رنجور خويي (N) به تمايل فرد براي تجربه اضطراب، تنش ، ترحم جويي، خصومت، تکانش وري، افسردگي و عزت نفس پايين بر مي گردد، در حالي که برون گرايي (E) به تمايل فرد براي مثبت بودن، جرأت طلبي، پر انرژي بودن و صميمي بودن اطلاق مي گردد . پذيرش (O) به تمايل فرد براي کنجکاوي، عشق به هنر، هنرمندي، انعطاف پذيري و خرد ورزي اطلاق مي شود، در حالي که سازگاري (A) به تمايل فرد براي بخشندگي، مهرباني، سخاوت، همدلي و هم فکري، نوع دوستي و اعتماد ورزي همراه است. سرانجام اين که وظيفه شناسي (C) به تمايل فرد براي منظم بودن، کارا بودن، قابليت اعتماد و اتکا، خود نظم بخشي، پيشرفت مداري، منطقي بودن و آرام بودن بر مي گردد (جعفر نژاد وهمکاران، 1383).
اين عوامل، علاوه بر بزرگسالان در کودکان نيز يافت شده است. پژوهش طولي که آزمودني هاي يکساني را طي مدت شش سال بررسي کرده است، سطح پايداري بالايي را در هر پنج صفت نشان داده است (کوستا و مک کري، 1998)؛ براي مثال ، اشخاصي که در کودکي از نظر خوشايندي بالا بودند، در بزرگسالي نيز همين طور ماندند. در يک تحقيق در فنلاند روي نزديک به 15000 دوقلوي 18 تا 59 ساله، درجه بالاي پايداري در عوامل برون گرايي و روان رنجور خويي را در مردان و زنان ، طي 40 سال عمر پيدا (ويگن1 ، رز2 ، کاپريو3 ، و کوسکن وو4 ، 2004). مطالعه ي 121 مرد و زن آمريکايي بالاي 19 سال، از اواخر نوجواني تا بزرگسالي، پايداري کمتر، ولي از نظر آماري معنا داري را براي عوامل برون گرايي و روان رنجور خويي پيدا کرد (کارميشل و مک گيو5 ، 2004).

2-3- تحقيقات پيشين:
2-3-1- پژوهش هاي انجام شده در داخل:
حاجلو(1392) طي پژوهشي تحت عنوان بررسي رابطه ويژگي هاي شخصيت، عزت نفس، کيفيت زندگي و تعهد سازماني به اين نتايج دست يافت که بين ويژگيهاي شخصيت و تعهد سازماني رابطه وجود دارد. و افراد برونگرا بيشتر تمايل دارند خود را با هويت سازماني خويش به ديگران معرفي كنند و به خاطر روابط اجتماعي قوي با پرسنل سازمان، بيشتر از درون گراها سازمان و اعضاي آن را دروني كرده و جزء هويت شخصيت و تعهد سازماني خود به حساب مي آورند.
فروتن(1391) در پژوهشي روابط ساده و ترکيبي ابعاد شخصيتي با تعهد سازماني را در معلمان مدارس راهنمائي و دبيرستان شهرستان اسلام آباد غرب مورد بررسي قرار داد. که بر اساس نتايج اين پژوهش


0 دیدگاه

پاسخی بگذارید