متخصصان روان شناس و روانپزشكي پذيرفته شده است و در اين ايده خانواده به عنوان يك سيستم معرفي مي شود كه دو خصوصيت بارز دارد:
1) رفتار اعضاي يك خانواده تابعي است از رفتار ساير اعضاء
2) خانواده هم مانند هر سيستمي متمايل به حفظ تعادل است. هر رفتاري در خانواده نقش كارسازي دارد و لازمه تعادل سيستم است حتي اگر اين رفتار، رفتاري نابهنجار باشد.
مينوچين (1374) معتقد است كه ناسازگاري يا نابهنجاري در يكي از اعضاي خانواده (مخصوصاً فرزندان)، ناشي از متمايز نبودن مرزهاي يك خرده سيستمهاي درون آن خانواده است و حتي گاهي اوقات خانواده به گونه‏اي عمل مي‏كند كه كودك يا فرد ناسازگار، رفتار نابهنجار خود را ادامه دهد زيرا خانواده براي ادامه بقاء به اين سازگاري مرضي نيازمند است و در چنين مواردي كودك نابهنجار در حقيقت بيمار آشكار خانواده است و روابط اعضاي خانواده محور اصلي آسيب‏شناسي به حساب مي‏آيد . فرد نابهنجار در درون خانواده نقش يك سپر بلا را بازي مي‏كند تا مشكلات اصلي خانواده بروز نكند يا صورت اصلي خود را نشان ندهد.
استافورد و به ير (1377) در كتاب “تعامل والدين و كودك” به جمع بندي ديدگاههاي موجود در زمينه تعامل والدين و كودك پرداخته‏اند. پژوهش هاي مخالف و موافق ديدگاه ها را جمع‏آوري كرده و به اين نتيجه رسيده اند كه بطور كلي درخصوص خانواده و نقش آن در سلامت و نابهنجاري كودكان سه ديدگاه وجود دارد كه عبارتند از:
در ديدگاههاي يك سويه كه هنوز هم در بسياري از كتابها و مقالات ارائه مي‏شود، اعتقاد بر اين است كه شيوه و سبك تربيتي والدين نقش اصلي را در شكل‏گيري شخصيت كودك بازي مي‏كند.. در سبك فرزندپروري مقتدرانه (يا اقتدار منطقي) والدين تمايل دارند كه دلايل يك كودك را بپذيرند يا حداقل گوش دهند و در گفتارهاي خود از منطق و استدلال كمك مي‏گيرند و تاب مقاومت در برابر قهر و غضب كودكان را نيز دارند. كودكان چنين والديني خشنود، با كفايت و واقع گرا توصيف شده اند. در شيوه سهل انگار، خانواده نسبتاً آشفته است و در انجام فعاليتهاي خود اهمالكاري نشان مي‏دهند. سوال اساسي پژوهشگران ديدگاههاي دوسويه اين است كه كودكان تا چه اندازه‏اي بر والدين تاثير مي‏گذارند؟ همانطور كه والدين بر كودكان تاثير مي‏گذارند، كودكان نيز رفتار والدين را تحت تاثير قرار مي‏دهند و در چنين ديدگاهي مفهوم لوح سفيد جايي ندارد.
در ديدگاههاي سيستمي خانواده به عنوان يك منظومه نگريسته مي شود كه در آن خرده سيستمهايي وجود دارد و هر حركتي كه يكي از اعضاي خانواده انجام دهد بر روي رفتار ديگر اعضاء نيز تاثير مي‏گذارد و مهمترين خرده سيستم هر خانواده خرده سيستم زن و شوهر است. كيفيت روابط زناشويي تاثير فوق‏العاده مهمي بر روي نوع رفتار كودكان خواهد گذاشت و از طرفي كودكان نه تنها به طور فردي بر والدين اثر مي‏گذارند، بلكه كيفيت رابطه زناشويي را نيز دستخوش تغيير مي‏كنند. ناهماهنگي و تعارضهاي زناشويي باعث بروز نوعي رفتار در كودكان مي‏شوند كه ممكن است سلامت رفتاري، عاطفي و شناختي آنها را تهديد كند. به طور كلي اعتقاد طرفداران اين ديدگاه بر اين است كه نوع روابط زن و شوهر، كودكان با پدر و مادر و فرزندان با يكديگر بر همديگر تاثير متقابل گذاشته و دو نوع ناكارآمدي در يكي از اين خرده سيستمها باعث ايجاد و تداوم اختلال و رفتار ناسازگار در اعضاي زيرخرده سيستم ديگر مي شود.
2-11-6- نظريه شناختي
اينكه انسان چگونه اطلاعات دريافت شده از طريق حواس را مورد تفسير و ارزيابي قرار مي‏دهد در فهم ناسازگاري نقش عمده اي ايفا مي كند. هسته اصلي ديدگاههاي شناختي دربارة اختلالات رواني (ناسازگاري)، چگونگي پردازش اطلاعات در ذهن فرد است. اگر نظام باورهاي فرد كارآمد باشد، اطلاعات به گونه اي دقيق در ذهن او پردازش مي شوند كه نتيجه آن رفتار مطلوب است، اما اگر در پردازشها و اداركهاي فرد مشكلي وجود داشته باشد نتيجه اي بجز هيجان ناخوشايند و رفتار مخرب نخواهد داشت. امروزه ديدگاه شناختي دربارة تبيين رفتار كودكان نيز به كار مي رود و بسياري از شناخت درمانگران بر اين باورند كه پردازشهاي شناختي ناكارآمد در كودكان باعث بروز رفتارهاي ناسازگارانه مي‏شود .
كندال (2000) معتقد است كه نقص ها و تحريف هاي شناختي مسئول ايجاد مشكل در رفتار و هيجان كودكان هستند. اما اينكه منشاء اين نقص ها و تحريف هاي شناختي از كجاست را شناخت درمانگران به تعامل كودك با والدين، جو عاطفي خانواده و الگوبرداري از رفتار والدين ربط مي دهند. در اين زمينه داده‏هاي پژوهشي خوبي نيز فراهم كرده اند (آلوي، 2001؛ گاربر و فلين، 2001؛ كول، جاكوئيز و ماكسمن، 2001؛ آلوي و همكاران، 2001؛ گيب و همكاران، 2001؛ اينگرام، 2001؛ رودولف، كورلاكووسكي و كونلي، 2001).
امروزه ديدگاههاي جديد درباره ناسازگاري و مشكلات روانشناختي از آسيب‏پذيري به آسيب رواني صحبت به ميان آورده اند (اينگرام و پريس، 2001). آنها بر اين اعتقادند كه سبكهاي فرزندپروري، نوع دلبستگي به مراقبين اوليه، بدرفتاري، سوء رفتار جسمي يا عاطفي و ويژگيهاي خلق و خويي كودك، زمينه آسيب‏پذيري و كم بنيگي رادر او به وجود خواهد آورد و اين آسيب‏پذيري نهفته باقي ماند تا اينكه رويدادهاي فشار را نظير جدايي از خانواده، مرگ نزديكان و … باعث آشكار شدن اين آسيب پذيري شده و علايم اختلال رواني يا ناسازگاري را در وي بوجود خواهد آورد. (اينگرام، 2003).
2-12- پيشينه پژوهش داخلي
حجازي و سيف (1378) تعداد 160 نفر از دانش آموزان پايه چهارم از 6 مدرسه ابتدايي دخترانه منطقه 2 آموزش و پرورش شهر تهران را به صورت خوشه اي انتخاب كردند كه از اين بين 80 نفر از آنها تجربه آموزش پيش دبستاني داشتند و 80 نفر بقيه چنين تجربه اي نداشتند. جهت بررسي عملكرد تحصيلي دانش آموزان از معدل دروس رياضي، علوم، املاء و فارسي سالهاي اول، دوم و سوم استفاده گرديد. علاوه بر آن پرسشنامه اي مشتمل بر 9 سوال جهت بررسي نمونه فعاليت دانش آموز در كلاس درس و فعاليت هاي اجتماعي وي تنظيم گرديد كه توسط معلمان پايه چهارم تكميل شد. مقايسه ميانگين‏هاي دو گروه نشان داد كه دانش‏آموزان با تجربه پيش‏دبستاني در مقايسه با گروه ديگر عملكرد بهتري داشتند. نتايج اين پژوهش با پژوهشهاي انتوازيل و همكاران (همان منبع) و عيسي زاده (1366، به نقل از حجازي و سيف، 1378) همخوان است كه اثرات مثبت دوره پيش از دبستان را بر عملكرد تحصيلي تاييد مي نمايد.
حكيمي منش، تشكري، مژدهي و معين (1361) در يك پژوهش تجربي به بررسي اثرات غني سازي محيط بر رشد عقلي و رواني ـ حركتي كودكان پرورشگاهي پرداختند. آنها 28 نوزاد (16 پسر و 12 دختر) بين سنين 4 ماه تا يك سال را از بين كودكاني كه در شيرخوارگاه هلال احمر شيراز نگهداري مي شدند را مورد مطالعه قرار دادند اين افراد از بين 65 نوزاد انتخاب شدند، كه هيچ گونه نقض عضو يا سابقه تولد زودرس را نداشتند. اين 28 نفر به 14 زوج تقسيم شدند و سپس هر يك از دو كودك زوج بطور تصادفي در گروه گواه يا تجربي قرار گرفتند. متغير مستقل اين پژوهش ارائه محرك اضافي (لامسه، شنوايي، بينايي و اجتماعي) در گروه تجربي به مدت 5 دقيقه در روز و طي 5 روز در هفته و به مدت 6 هفته بود. در مطالعه دوم نيز 21 نفر از كودكان فوق قابل دسترس بودند كه با مقياسهاي رشدي بيلي در پيش آزمون و پس آزمون مورد سنجش قرار گرفتند. يافته هاي اين پژوهش نشان داد كه تحريك اضافي به مدت 6 هفته، توانسته است بر رشد عقل و مهارتهاي رواني ـ حركتي گروه آزمايشي تاثير معني داري در مقايسه با گروه گواه ايجاد كند و همچنين پيگيري شش ماهه نشان داد كه تفاوت ها تنها در نمرات رواني ـ حركتي معني‏دار بود و تفاوت نمرات رشد عقلي در دوگروه معنادار نبود.
پاكاريان (1376) در شهر اصفهان نيز به اين نتيجه رسيد كه دوره آمادگي پيش از دبستان بر پيشرفت تحصيلي پايه هاي اول، دوم، سوم وچهارم در دو گروه تفاوت معناداري ايجاد نكرده است، ولي در پايه پنجم بين پيشرفت تحصيلي دو گروه (گروهي كه تجربه آمادگي قبل از دبستان را داشته اند و گروهي كه اين تجربه را نداشته اند) تفاوت معناداري وجود داشت.
كرمي و هيبت الهي (1377) به بررسي تاثير رابطه بين آموزش پيش دبستاني بر سازگاري اجتماعي دانش آموزان پايه اول ابتدايي نواحي 1 و 2 شهرستان سنندج پرداختند. نمونه پژوهشي شامل 402 نفر بود و نتايج حاصله نشان داد كه آموزشهاي پيش دبستاني با ميزان سازگاري اجتماعي دانش آموزان مورد مطالعه ارتباط مثبت داشته است و همچنين بين كودكاني كه آموزش پيش دبستاني را ديده اند با گروه گواه (آموزش پيش دبستاني نديده اند) در سازگاري اجتماعي تفاوت معني داري مشاهده شد. مدت زمان آموزش نيز بر سازگاري اجتماعي تاثيرگذار بود. بين دانش‏آموزاني كه دوره كامل پيش دبستاني را گذرانده‏اند در مقايسه با دانش‏آموزاني كه اين دوره را ناقص (2 تا 4 ماه) گذرانده‏اند، از نظر سازگاري اجتماعي تفاوت معني‏داري وجود داشت، بدين معني كه كساني كه زمان بيشتري در مراكز پيش دبستاني گذرانده بودند از سازگاري اجتماعي بيشتري بهره مند بودند.
رشد توانمنديهاي حركتي با پيشرفت تحصيلي ارتباط دارد و چنين فرضيه‏اي توسط سليماني و نوروزي زاده (1373) تاييد شده است. آنها دو گروه 30 نفري (مجموعا 60 نفر) از دختران و پسران كلاس پنجم منطقه چهار شهر تهران را انتخاب كردند كه هر يك از گروه ها خود از دو گروه معدل بالاي 19 (15 نفر) و معدل زير 15 (15 نفر) تشكيل شده بودند. داده‏هاي بدست آمده نشان داد كه بين توانمنديهاي حركتي و پيشرفت تحصيلي همبستگي بالايي وجود دارد. يكي از بهترين شيوه‏ها براي پرورش مهارتهاي رواني ـ حركتي، ورزش است و در سطوح پيش دبستاني اين كار مي‏تواند از طريق بازي انجام شود. ارتباط بين مهارتهاي رواني ـ حركتي با سازگاري اجتماعي نه تنها در سنين پيش دبستاني، بلكه پژوهشها نشان داده است (براي مثال جلالي و منصور (1376) در پسران 8 تا 9 ساله نيز ارتباط دارد.
اسحاق نيا (1371) در بررسي تاثير آموزش پيش‏دبستاني بر پيشرفت تحصيلي و سازگاري اجتماعي كودكان دبستان شهرستان تربت حيدريه به اين نتيجه دست يافت كه دانش‏آموزان كلاسهاي اول تا چهارم دبستان به آموزش پيش دبستاني را گذرانده بودند، در مقايسه با دانش آموزاني كه چنين تجربه اي نداشتند، در بسياري از مولفه ها تفاوت معناداري داشتند، براي مثال دانش آموزاني كه دوره پيش‏دبستاني را گذرانده بودند نسبت به گروه ديگر همكاري جمعي، اعتماد به نفس، تحمل رواني، علاقه بيشتر به درس، روابط عاطفي بهتر با ديگران و مشكلات رفتاري كمتري داشتند.
سعيدي‏زاده (1376) نيز در پژوهش خود به اين نتيجه دست يافت كه رشد اجتماعي دانش‏آموزان پايه‏هاي اول و دوم ابتدايي كه آموزش پيش دبستاني را پشت سر گذرانده بودند نسبت به دانش‏آموزان ديگر تفاوت معناداري داشت و آنها از پختگي اجتماعي بهتري برخوردار بودند.
فرشاد (1377) در يك نمونه 360 نفري از دانش آموزان كلاسهاي سوم، چهارم و پنجم دبستانهاي شهر تهران به اين يافته دست پيدا كرد كه بين پيشرفت تحصيلي دانش آموزاني كه تجربه پيش‏دبستاني داشتند با گروه هايي كه چنين تجربه اي نداشتند تفاوت معنادار نيست، ولي با اين حال دختران برتري تحصيلي داشتند. علاوه بر اين ميانگين بين نمرات دانش آموزان متعلق به طبقات متوسط، پايين و بالا معنادار بود بدين صورت كه دانش آموزان متعلق به طبقات بالا نسبت به طبقات اجتماعي متوسط و پايين پيشرفت تحصيلي بيشتري داشتند. علاوه بر اين نتايج پژوهش سعيدي (1376) نشان داد كه رشد اجتماعي پسران در مقايسه با دختران بيشتر است و بين ميزان رشد اجتماعي دانش

دسته بندی : No category

دیدگاهتان را بنویسید