نظریه های روانکانه شخصیت

نظریه های روانکاوانۀ شخصیّت شامل نظریه های روانکاوی یونگ، فرویدو آدلر است.

1-ساختار و تيپ هاي شخصيتي در نظريه يونگ

الف)ساختار شخصیت

روان‌شناسی تحلیلی یونگ با مفهوم معروف آن توارث فرهنگی(یعنی این که بسیاری از خصیصه‌های فرهنگی در طول قرن‌ها به صورت ارثی به نسل‌های بعد منتقل شده‌اند) و تاکید او روی دو مفهوم درون‌گرایی و برون‌گرایی و همچنین توجه عمیق به کارکردهای فکری مغز و احساسات، بر زمینه‌ای غنی و قوی از مطالعات او روی اسطوره‌شناسی و روان‌شناسی مقایسه‌ای قبایل بدوی و متمدن و مطالعات بالینی فراوان مبتنی است(کریمی،1388).

به نظر یونگ، شخصیت از چند سیستم جدا، اما مربوط به هم تشکیل شده است. مهمترین این سیستم‌ها عبارتند از: ایگو، ناخودآگاه شخصی و عقده‌های آن، ناخودآگاه جمعی و ارکی‌تایپ‌های آن، پرسونا، آنیما، آنیموس و سایه.

ایگو یا خود: عبارت است از ضمیر آگاه که از عناصر خودآگاهانه‌ای مانند ادراک آگاهانه، خاطرات، تفکرات و احساسات تشکیل شده است. خود، مسئول احساس هویت و تداوم شخصیت و محور اساسی تمام شخصیت است.

ناخودآگاه شخصی: مجاور ایگو یا خود قرار دارد و شامل تجاربی می‌شود که زمانی آگاه بوده‌اند، ولی سرکوب شده‌اند.

عقده‌: عبارت است از مجموعه متشکل و سازمان‌یافته‌ای از احساسات، تفکرات، ادراکات و خاطرات که در ناخودآگاه شخصی مستقرند. عقده ممکن است خودمختار شده و کنترل تمام شخصیت را به دست گیرد. اگر چنین شود، شخص تمام وجود خود را در خدمت ارضای آن عقده قرار می‌دهد.

ناخودآگاه جمعی یا اشتراکی: این مفهوم یکی از مفاهیم ابتکاری و بحث‌انگیز نظریه شخصیت یونگ است. از نظر او، ناخودآگاه جمعی، قوی‌ترین و بانفوذترین سیستم روان است. ناخودآگاه جمعی انبار خاطرات نژادی است و مخزن تمام تجاربی است که طی تکامل انسان، به وسیله نسل‌ها تکرار شده است.

ارکی‌تایپ: ارکی‌تایپ در زبان فارسی به کهن، الگو و انواع قدیمی ترجمه شده است. ارکی‌تایپ‌ها عبارتند از عناصر سازنده ناخودآگاه.

این‌ها تجربیات و معلوماتی هستند که در طول تاریخ بشری از نسلی به نسل دیگر منتقل شده‌اند. مثلا میان انسان جاودانگی یک صورت ازلی است که در اسطوره‌ها به صورت‌های مختلف منعکس شده است.

پرسونا یا نقاب: منظور یونگ از این اصطلاح صورتی است که شخص با آن در اجتماع ظاهر می‌شود. اما در واقع جامعه است که پرسونا یا نقاب خاصی را به شخص تحمیل می‌کند.

آنیما و آنیموس: انسان از نظر فیزیولوژیکی دارای هورمون‌های مردانه و زنانه است. که در هر دو جنس ترشح می‌شود. از نظر روانی نیز خصوصیات مردانه و زنانه در هر دو جنس دیده می‌شود. از دیدگاه یونگ جنبه زنانه شخصیت مرد، آنیما و جنبه مردانه شخصیت زن، آنیموس نامیده می‌شود.

سایه: یونگ جنبه حیوانی طبیعت انسان را سایه نامیده است. سایه مرکب از مجموعه غرایز حیوانی و خشن و وحشیانه‌ای است که از اجداد بشر به او به ارث رسیده است. سایه در نظریه یونگ معادل نهاد در نظریه فروید است(کریمی،1388).

به نظر یونگ، شخصیت یک سیستم انرژی نیمه‌بسته است که انرژی آن تا اندازه‌ای تامین می‌شود. او این انرژی یا نیرویی که شخصیت بر اساس آن فعالیت می‌کند را “نیروی روانی” می‌نامد. انرژی روانی، تجلی انرژی زندگی است که در واقع، همان نیروی بیولوژیک است. انرژی روانی مانند انواع دیگر انرژی از متابولیسم بدن نشات می‌گیرد. تعداد انرژی که برای هر یک از فعالیت‌های روانی مصرف می‌شود، پویایی روانی آن فعالیت محسوب می‌شود. از نظر یونگ، انرژی روانی پدیده یا ماده مشخصی نیست. بلکه نوعی ساختار فرضی است. انرژی روانی به شکل خاصی در توانایی‌های بالقوه یا بالفعل تجلی می‌یابد. از این‌گونه توانایی‌ها می‌توان از تمایلات، خواسته‌ها، توجه، گرایش‌های فکری و عاطفی نام برد.

یونگ اساس نظریه خود را بر پایه دو اصل استوار ساخت: یکی اصل جابجایی نیرو و دیگری، اصل هم‌ترازی نیرو. اصل جابجایی نیرو این است که نیروی مصرف شده برای ایجاد یک وضع یا حالت روانی، از بین نمی‌رود، بلکه در جاهای دیگری به کار گرفته می‌شود و بنابر اصل انتروپی یا هم‌ترازی، وقتی دو جسم مختلف با دو کمیت متفاوت انرژی در ارتباط با یکدیگر قرار گیرند، انرژی از جسم قوی‌تر به جسم ضعیف‌تر انتقال می‌یابد. هدف از این اصل رسیدن به تعادل قواست(شاملو،53:1391).

ب)تیپ‌های شخصیت درنظریه یونگ

یونگ در شخصیت انسان وجود دو نوع نگرش را تشخیص داده است، یکی برون‌گرایی و دیگری درون‌گرایی. نگرش برون‌گرایانه، انسان را به سوی دنیای عینی بیرون سوق می‌دهد، در حالی که نگرش درون‌گرایانه، او را متوجه دنیای درون خود می‌نماید. این دو نگرش، معمولا در هر شخص وجود دارد، ولی به طور معمول یکی غالب و آگاه و دیگری مغلوب و ناخودآگاه است.

یونگ برای هر کدام(افراد درون‌گرا و برون‌گرا) خصایصی می‌شمارد. درون‌گرایان به افکار و احساسات خویش توجه دارند، نگران آینده و محافظه‌کارند، اصول و معیارها را مهمتر از خود اعمال می‌دانند و در نوشتن بهتر از گفتن هستند. مردم‌گریز و دیرآشنا هستند.

برون‌گرایان به افراد و اشیا توجه دارند. در زمان حال زندگی می‌کنند و به خود اعمال توجه دارند. خون‌گرم، پرحرف، زودآشنا و اهل معاشرت و اجتماعی هستند.

به نظر یونگ در انسان، چهار کنش یا فعالیت اساسی روانی نیز وجود دارد که عبارتند از: تفکر، احساس، ادراک و الهام. ادراک و الهام از کارکردهای غیرعقلانی هستند و تفکر و احساس از کارکردهای عقلانی که شامل قضاوت و ارزیابی درباره تجربیات می‌شوند:

تفکر: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی‌تر است می‌کوشند جهان را با استدلال بشناسند و به روابط منطقی جهان توجه دارند.

احساس: افرادی که این کنش در آن‌ها مسلط است می‌کوشند جهان را با احساسات خوشایند و ناخوشایندی که از تجربه‌های خود دارند بشناسند.

ادراک:  این افراد جهان را آن‌چنان که هست تجربه می‌کنند.

الهام: افرادی که این کنش در آن‌ها قوی‌تر است در شناخت جهان، به یک ناخودآگاه یا ادراک درونی توجه دارند و می‌کوشند به نیروی نهانی موجود در اشیا پی‌ببرند (شاملو،55:1391).

2-ساختارشخصیت درنظام فروید[1]

عقاید فروید در زمینه ماهیت ساختاری شخصیت، در اوایل كارش با آنچه كه بعدا مطرح كرد تفاوت دارد. در ابتدای كار، او شخصیت را با توجه به سطوح آگاهی، مورد توجه قرار داده و آن را شامل بخش‌های هشیار، نیمه‌هشیار و ناهشیار می‌دانست(شفیع آبادی وناصری،31:1385). هشیار، شامل تمام احساس‌ها و تجربه‌هایی است كه در هر لحظه معین از آن‌ها آگاهیم. برای مثال هنگامی كه شما این واژه‌ها را می‌خوانید ممكن است نسبت به لمس كردن قلم‌تان، دیدن صفحه كتاب، اندیشه‌ای كه می‌كوشید درك كنید و به صدای پرنده‌ای از فاصله دور، هشیار باشید.

فروید، هشیاری را جنبه محدودی از شخصیت می‌دانست؛ زیرا تنها بخش كوچكی از افكار، احساس‌ها و خاطرات ما در هر لحظه در آگاهی هشیار وجود دارد. او ذهن را به كوه یخی تشبیه كردکه بخش هشیار مانند قسمت مشهود قطعه یخ شناور، كوچك و بی‌اهمیت است و تنها نماینده جنبه ظاهری كل هر شخصیت است(شولتز،1391؛ترجمه یحیی سیدمحمدی).این سطح شامل نیروهای عقلی نظیر حافظه، دقت و توجه، تصور از بدن و آگاهی از حالت‌های عاطفی است. مهم‌ترین قسمت ذهن، كه نقش بسیار حساسی در نظریه روان‌كاوی دارد، ناخودآگاه(ناهشیار) است. تا زمان فروید، روان‌شناسان و فلاسفه پدیده‌های فكری را ارادی و نتیجه ضمیر خودآگاه(هشیار) انسان می‌پنداشتند، اما فروید اولین كسی بود كه به صراحت از روان ناخودآگاه و چگونگی تشكیل و تجلیات آن سخن راند.به نظر فروید، قسمت اعظم رفتار ما به وسیله نیروهایی هدایت می‌شوند كه اصلا از آن‌ها آگاه نیستیم. این نیرهای ناهشیار عبارتند از غرایز، آرزوها، خواسته‌ها و غیره. افكار ناهشیار، برخلاف افكار نیمه‌هشیار، فقط به شكل‌های نمادین و مبدل وارد خودآگاه می‌شوند. ناهشیاری از احساسات، تمایلات و حالاتی به وجود آمده است كه در كنترل اراده نیست و به قوانین منطقی، زمان و مكان محدود نمی‌شود. محتویات ناهشیاری برحسب زمان رویداد تنظیم نمی‌شوند و با سپری شدن زمان نیز از بین نمی‌روند. فعالیت ضمیر ناخودآگاه مبتنی بر اصل لذت است و از قلمرو اخلاق پا فراتر می‌گذارد و با واقعیت‌های خارج ارتباطی ندارد. فروید دلایل زیر را برای اثبات وجود ضمیرناهشیارارائه می دهد: الف: فرد از خواب مصنوعی بیدار می‌شود و تلقینات و دستوراتی را كه در ضمن خواب به او داده شده است، به اجرا درمی‌آورد،ب: دلایل ناشی از معانی نهفته در رؤیا، ج: دلایل ناشی از لغزش‌های زبانی، اشتباهات گفتاری و اعمال سهوی دیگر، د: تجلی ناگهانی افكاری كه در حوزه خودآگاه قرار ندارند و همین‌طور، حل مشكلات به طور ناخودآگاه، هـ: پیدایش بیماری‌های جسمانی و روانی كه از نظر روان‌كاوی سرچشمه آن‌ها در زندگی روانی فرد مخفی است.شرح‌حال‌نویسی، سؤال كردن از خود، درد دل كردن با دیگران، تعبیر رؤیا و اعمال سهوی از جمله راه‌ها و روش‌های پی‌بردن به محتویات ذهن ناهشیار و ایجاد خودشناسی هستند و در فرایند درمان از این شیوه‌ها به میزان زیاد استفاده می‌شود(شفیع آبادی وناصری،33:1385). نیمه‌هشیار بین دو سطح هشیار و ناهشیار قرار دارد. نیمه‌هشیار، مخزن خاطرات، ادراك‌ها وا فكاری است كه ما در این لحظه به صورت هشیار از آن‌ها آگاه نیستیم ولی می‌توانیم آن‌ها را به راحتی به هشیاری فراخوانیم. برای مثال، اگر ذهن شما از این صفحه منحرف شود و شروع به فكر كردن درباره یك دوست یا آنچه دیشب انجام داده‌اید كنید، مشغول فراخوانی موادی از نیمه‌هشیار به هشیار خود هستید. ما اغلب متوجه می‌شویم كه توجهمان از موضوعی به موضوع دیگر، از تجربیات لحظه‌ای به رویدادها و خاطرات موجود در نیمه‌هشیار، جابه‌جا می‌شود. در سال ۱۹۲۳ میلادی، فروید در نظریه فوق تجدیدنظر كرد و سه ساخت بنیادی دیگر شخصیت را به نام‌های نهاد[2] ، خود[3]و فراخود[4] عنوان كرد. در نظر فروید، تعامل و تعارض پویای این سه ساخت تعیین‌كننده رفتار است (شفیع آبادی وناصری،34:1385).

بنابر نظریه فروید در مورد شخصیت، شخصیت انسان از سه عنصر تشکیل یافته است: نهاد، خود و فراخود. این سه عنصر در تعامل با یکدیگر، رفتارهای پیچیده انسانی را به وجود می‌آورند

الف)نهاد 

نهاد، تنها مولفه شخصیت است که از بدو تولد حضور دارد. این جنبه از شخصیت کاملاً‌ ناهشیار (ناخودآگاه) است و شامل غرایز و رفتارهای ابتدایی می‌باشد. به عقیده فروید، نهاد منبع تمام انرژی‌های روانی است و مولفه ابتدایی شخصیت است.نهاد، اساسی‌ترین جنبه شخصیت است. نهاد مثل یك كودك نازپرورده عمل می‌كند، زیرا خواهان ارضای فوری امیالش است. نهاد مظهر اصل لذت است و در شكل بسیار ابتدایی خود مانند دستگاه بازتاب عمل می‌كند. نوزاد سراپا نهاد است. او عطسه می‌كند، سرفه می‌كند، می‌مكد و دفع می‌كند. اگر زندگی در این سطح ابتدایی، كاملا رضایت‌بخش بود، نیازی به رشد شخصیت نبود. نهاد ناكامی را نمی‌خواهد، اما باید به آن تن‌دردهد.نهاد، تحت تسلط اصل لذت است و در صدد ارضاء آنی تمام تمایلات، خواسته‌ها و نیازهاست. اگر این نیازها فوراً برآورده نشوند، نتیجه‌اش اضطراب و تنش خواهد بود. برای مثال، افزایش گرسنگی یا تشنگی به تلاش فوری برای خوردن یا آشامیدن می‌انجامد. نهاد در دوران اولیه زندگی بسیار اهمیت دارد زیرا باعث می‌شود تا نیازهای نوزاد برآورده شود. اگر نوزاد گرسنه باشد، شروع به گریه خواهد کرد و تا هنگامی که تقاضای نهاد برآورده نشده، به گریه ادامه خواهد داد.با وجود این، ارضاء فوری این نیازها همیشه عملی یا واقعگرایانه نیست. اگر ما کاملاً تحت تسلط اصل لذت باشیم، ممکن است به قاپیدن چیزهایی که می‌خواهیم از دست دیگران اقدام کنیم تا نیاز خود را برآورده سازیم. این نوع رفتار هم از نظر اجتماعی غیرقابل پذیرش است و هم نوعی رفتار ایذائی است. به عقیده فروید، نهاد سعی می‌کند تنش‌های ایجاد شده توسط اصل لذت را از طریق «فرایند نخستین» که مستلزم شکل دادن به تصویری ذهنی از شیء مورد نیاز به عنوان روشی برای ارضاء آن نیاز است، حل کند.در نتیجه، جنبه دوم نهاد كه فرایند نخستین نام دارد، وارد عمل می‌شود. این جنبه، نهاد را با تصور چیزی كه دوست دارد، مواجه می‌سازد. نهاد منشأ همه سائق‌ها و یا مخزن غرایز است(شفیع آبادی وناصری،34:1385).

ب)خود

خود، بخش سازنده شخصیت است كه با توجه به واقعیت دنیای خارج عمل می‌كند و آن دسته از تمایلات نهاد را، كه با واقعیت خارج تضاد دارند، تعدیل، ضبط و كنترل می‌كند. خود از نهاد سرچشمه می‌گیرد و رشد می‌كند (شفیع آبادی وناصری،35:1385).خود، آن مولفه از شخصیت است که مسئول برخورد با واقعیت‌هاست. به عقیده فروید، خود از نهاد به وجود می‌آید و باعث می‌شود که سائق‌های غریزی برآمده از نهاد بتوانند به شکل قابل قبول‌تری در دنیای واقعی بیان گردند. کارکرد خود، هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار است.خود براساس اصل واقعیت عمل می‌کند و بر آن است تا تمایلات نهاد را به شیوه‌ای واقعی‌تر و از نظر اجتماعی قابل پذیرش، برآورده سازد. اصل واقعیت، مزایا و معایب یا فایده و ضرر هر اقدام را پیش از تصمیم‌گیری به انجام یا عدم انجام آن می‌سنجد. در بسیاری موارد، تمایلات نهاد قابل برآورده ساختن هستند امّا با تاخیر … خود، سرانجام به آن رفتار اجازه بروز می‌دهد امّا در زمان و مکان مناسب.خود همچنین باعث تخلیه تنش‌های به وجود آمده ناشی از تمایلات برآورده نشده می‌باشد. این کار از طریق فرایند ثانویه صورت می‌گیرد که در آن، خود سعی می‌کند تا شیئی را در دنیای واقعی بیابد که با تصویر ذهنی به وجود آمده توسط فرایند نخستین نهاد مطابقت داشته باشد.  نهاد تابع هیچ قیدوبندی نیست و ارضای صرف تمایلات و نیازها را می‌طلبد. از سوی دیگر، جامعه و محیط نیز نمی‌تواند پای‌بند نبودن به هیچ اصلی را بپذیرد. بنابراین، وجه دیگری از شخصیت فرد در اینجا وارد عمل می‌شود كه تابع اصل واقعیت است، یعنی از یك‌سو به ارضای خواسته‌ها و تمایلات همت می‌گمارد و از سوی دیگر، این ارضا را در چارچوب مقررات و ضوابط قابل قبول اجتماعی تحقق می‌بخشد، مثلا ارضای میل جنسی از سوی نهاد یك ضرورت حتمی است، اما خود كه طرفدار اصل واقعیت است، ارضای میل جنسی را در چارچوب تشكیل خانواده كه از نظر اجتماعی مقبول است، مجاز می‌داند. یا مثلا اگر شغل خود را دوست نداشته باشید و بدون آن نتوانید برای خانواده خود غذا و سرپناه تهیه كنید، این خود یعنی، ارباب منطقی است كه شما را وامی‌دارد تا به كار كردن در آن شغل ادامه دهید. این خود است كه شما را وادار به تحمل افرادی كه دوست ندارید می‌كند زیرا واقعیت، چنین رفتاری را به عنوان شیوه مناسب ارضا كردن درخواست‌های نهاد از شما می‌خواهد. عمل كنترل و به تعویق انداختن خود، باید مرتبا تمرین شود. در غیر این صورت ممكن است تكانه‌های نهاد بر خود منطقی غلبه كنند و آن را سرنگون سازند. فروید اظهار داشت كه ما باید خودمان را از كنترل شدن توسط نهاد برحذر داریم و مكانیزم‌های ناهشیار منطقی را برای دفاع كردن از خود معرفی كرد( شولتز،ترجمه سیدمحمدی ،1384 ).
بنابراین، “خود” سازمان پیچیده‌ای از فرایندهای روانی(تفكر، حافظه، قضاوت و انواع یادگیری‌ها) است كه نقش واسطه را میان نهاد و دنیای خارج ایفا می‌كند. رشد و تكوین “خود” تحت تأثیر عوامل ارثی و محیطی صورت می‌گیرد(شفیع آبادی وناصری،35:1385).

پ)فراخود

آخرین مولفه شخصیت، فراخود است. فراخود آن جنبه از شخصیت است که در بردارنده تمام ایده‌آل‌ها و استانداردهای اخلاقی و درونی است که ما از والدین و جامعه کسب می‌کنیم. فراخود راهنمای قضاوت ماست. به عقیده فروید، فراخود از حدود ۵ سالگی شروع به ظهور و پدیدار شدن می‌کند.نهاد و خود، تصویر كامل فروید از ماهیت انسان را نشان نمی‌دهد. مجموعه نیروهای سومی نیز وجود دارد، مجموعه قدرتمند و عمدتا ناهشیار دستورات و اعتقاداتی كه در كودكی آن‌ها را فرامی‌گیریم. به زبان امروزه، این اصول اخلاقی درونی را وجدانمی‌خوانیم. فروید آن را فراخود نامید. اساس این جنبه اخلاق شخصیت، معمولا در سن ۵ یا ۶ سالگی آموخته می‌شود و در ابتدا شامل مقررات رفتاری است كه توسط والدین ما تعیین شده‌اند، كودكان از طریق تحسین، تنبیه و درس عبرت، یاد می‌گیرند كه چه رفتارهایی را والدینشان خوب یا بد می‌دانند. رفتارهایی كه كودكان به خاطر آن‌ها تنبیه می‌شوند، یك قسمت از فرامن یعنی، وجدان را تشكیل می‌دهد. قسمت دوم فراخود، خود آرمانی كه شامل رفتارهای خوب یا درستی است كه كودكان برای آن‌ها تحسین شده‌اند. به این طریق كودكان مجموعه‌ای از مقررات را یاد می‌گیرند كه پذیرش یا طرد والدینشان را به همراه دارد. سرانجام، كودكان این آموزش‌ها را درونی می‌كنند و پاداش‌ها و تنبیه‌ها توسط خود فرد اعمال می‌شود. كنترل مربوط به والدین، جای خود را به خودگردانی می‌دهد. در نتیجه این درون‌سازی، هرگاه عملی مخالف با این كد اخلاقی انجام دهیم و یا حتی فكر انجام آن را بكنیم، احساس گناه یا شرم خواهیم كرد( شولتز،1391؛ ترجمه یحیی سیدمحمدی).

به عبارتی دیگر ، فراخود دارای دو بخش است:

خودِ آرمانی: شامل قواعد و استانداردها برای رفتارهای خوب. این رفتارها شامل رفتارهایی هستند که مورد تائید والدین ودیگر شخصیت‌های بانفوذ می‌باشند.اطاعت ازاین قواعدبه احساس غرور، ارزش رضایت‌مندی می‌انجامد.

وجدان: شامل اطلاعاتی درباره چیزهایی که توسط والدین و جامعه، بد پنداشته می‌شوند. این رفتارها غالباً ممنوع هستند وبه پیامدهای بد، تنبیه، جریمه ویا احساس گناه منجرمی‌شوند. فراخود در جهت تکامل بخشیدن به رفتار عمل می‌کند. تمام تمایلات غیرقابل قبول نهاد را سرکوب می‌کند و تلاش می‌کند که باعث شود خود براساس استانداردهای آرمانی عمل کند تا قواعد و اصول واقعگرایانه. فراخود نیز هم در ذهن هشیار، هم در ذهن نیمه‌هشیار و هم در ذهن ناهشیار حضور دارد.

ت)تعامل بین نهاد، خود و فراخود

با توجه به تعاریف بالا به سادگی می‌توان مشاهده کرد که چه تعارضاتی ممکن است بین نهاد، خود و فراخود به وجود آید. فروید از عبارت «نیرومندی خود» برای اشاره به توانایی کارکردی خود، علیرغم این نیروهای معارض، استفاده می‌کرد. فردی با «نیرومندی خود» مناسب قادر است این فشارها را به نحو موثری مدیریت کند. میزان بسیار زیاد «نیرومندی خود» باعث انعطاف‌پذیری زیاد و میزان بسیار کم «نیرومندی خود» باعث آشفتگی و اختلال زیاد می‌گردد.به عقیده فروید، کلید در اختیار داشتن یک شخصیت سالم، برقراری حفظ تعادل بین نهاد، خود و فراخود است( شولتز،1391؛ ترجمه یحیی سیدمحمدی).

3-نظریه­ی آدلر[5]

آدلر در نظریه‌اش، معتقد بود که تلاش برای اهداف آینده می‌تواند رفتار زمان حال ما را تحت تأثیر قرار دهد. لذا در روش‌ درمانی خود از تشویق استفاده می‌کرد. در اینجا به چندین مفهوم  که اساس نظریه شخصیت او را تشکیل می‌دهد اشاره می‌کنیم:

احساس حقارت[6]

آدلر معتقد بود که احساس های حقارت همیشه به عنوان نیروی برانگیزاننده در رفتار انسان وجود دارند و رشد فرد از جبران (تلاش برای غلبه بر حقارت های واقعی یا خیالی) ناشی می شود. به نظر آدلر، وجود ناتوانی و ضعف در همه افراد عقده­ی حقارت ایجاد می کند و کوشش­های بعدی آنان نیز در زندگی، مصروف جبران یا پوشاندن آن می شود پس حقارت اساس تلاش و موفقیت انسان است.

تلاش برای برتری[7]

آدلر عقیده داشت که همه افراد آدمی دارای احساس حقارت هستند و همین احساس حقارت باعث می شود که مردم در جهت از بین بردن آن و یا در جهت بهتر و برتر شدن، تلاش زیادی را از خود نشان دهند. این تقلا و تلاش رقابت آمیز شخص در جهت برتر و بهتر شدن از دیگران نیست بلکه تمایل مثبتی است برای غلبه کردن بر نقص ها و کمبودهای خود تا با کمک گرفتن از این منابع، به تکامل فردی دست یابد(کریمی،1388).

سبک زندگی[8]

الگوی منحصر به فردی از ویژگی­ها، رفتارها و عادت­ها که هر یک از ما برای رسیدن به برتری (کمال) پرورش می دهیم. الگوهای رفتاری برای جبران احساس حقارت بخشی از سبک زندگی می شوند. هرکاری که انجام می دهیم براساس سبک زندگی ما شکل می گیرد. سبک زندگی از تعامل های اجتماعی سال های اولیه زندگی (ترتیب تولد، رابطه ی والد – فرزند و …) آموخته می شود و در 4 یا 5 سالگی چنان محکم می شود که بعد تغییر دادن آن مشکل است(کریمی،1388).

علاقه­ی اجتماعی[9]

آدلر معتقد است که آدمی اجتماعی به دنیا می آید و به اجتماعی بودن خود علاقمند است. این علاقه اجتماعی در نوع آدمی فطری و ذاتی است ولی اینکه تا چه اندازه تحقق یابد، به تجربیات اجتماعی اولیه بستگی دارد. تلاش برای برتری در فرد سالم به صورت حس اجتماعی و همکاری و همچنین جرات و رقابت بیان می شود(کریمی،1388).

غایت و هدف زندگی[10]

آدلر نظریه خود را بر مبنای «علت غایی» بنا کرده است. یعنی شکل دهی رفتارها را ناشی از هدف های انسان می داند(کریمی،1388).

خود خلاق[11]

آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستیم هشیارانه اعمال و اهدافمان را انتخاب کنیم. آدلر چنین توانایی انتخاب را «خود خلاق» نامیده که هشیارانه است و در مرکز شخصیت قرار دارد. اراده ی آزاد به ما امکان می دهد تا از توانایی های ژنتیکی و تجربیات اجتماعی، سبک زندگی مناسب را بوجود آوریم(کریمی،1388).

4-مدل پنج عاملی شخصیت

مك كري و كوستا [12] با مطالعه مستمر در مركز پژوهش هاي پيري شناسي موسسه ملي تندرستي «مريلند» و تكيه بر روش تحليل عاملي به پنج عامل نيرومند درشناخت ويژگي هاي شخصيتي انسان ها دست يافتند كه هر كدام از اين 5 عامل در درون خود شش ويژگي خاص (جمعاً 30 ويژگي) را شامل مي شوند و در واقع پنج عامل معرفي شده را مي توان “سوپر صفات”[13]  ناميد(هازينسكي[14] و همکاران،2000؛ به نقل ازکریمی،1388).

مدل ارائه شده از سوي رابرت مك كري و پل كوستا (1999) كه به مدل پنج عاملي شخصيت يا 5بزرگ مشهور است. شخصيت افراد را به پنج بعد بزرگ شامل روان رنجوري[15]،برون گرايي[16]، وظيفه شناسي[17]، تطابق پذيري[18] و گشودگي[19] نسبت به تجربيات تقسيم مي كند.

ريز فهرست اين 5 سرفصل شخصيتي (مك كري و كوستا، 2004) كه به سياهه جديد شخصيتي مشهور شده است در ذيل مي آيد :

الف)گشودگي به تجربه

گشودگي راهي بزرگ به سوي هنر، هيجان، مخاطرات،تفكرات غير معمول،  تصوير سازي ذهني،كنجكاوي و تجارب گوناگون مي باشد. اين صفت، مردم داراي قوه تصور زياد را از انسانهاي واقع بين و روزمره متمايز مي سازد. انسانهايي كه به روي تجارب مختلف «گشودگي» دارند. روشنفكرهاي كنجكاو، قدرشناس و حساس به زيبايي هنر محسوب مي گردند. آنها در مقايسه با مردم ديگر بسيار خلاق و آگاه به احساسات خود و داراي افكار متفاوت و خارج از عرف مي باشند. اما انسانهايي كه در اين مقياس نمره كم مي آورند معمولا متمايل به زندگي قراردادي و روزمره و علاقمند به سنت ها مي باشند. آنها داشتن نقشه، وضوح و سرراست بودن امورات را به پيچيدگي،  مبهم ولو ماهرانه ترجيح مي دهند.  اين بعد از شخصيت در واقع ميزان علاقه افراد به تازگي و كسب تجربه هاي جديد را نشان مي دهد. افراد با اين ويژگي داراي قدرت تخيل، علاقه به جلوه هاي هنري، كنجكاو به ايده هاي ديگران و اقدام گرا هستند (مك کری و كوستا، 1987؛ به نقل ازقلی زاده،1391). در علم مديريت پيشنهاد مي گردد افرادي كه در گشودگي نسبت به تجربه،  نمره بالايي كسب مي كنند براي مشاغلي كه در آنها تحول و تغيير زيادي روي مي دهد يا نياز به نوآوري و ريسك قابل ملاحظه اي دارد مي تواند مفيد واقع شوند (مولينس[20]،  1996؛ به نقل ازکریمی،1388).

نمونه آيتم هاي گشودگي به پيشنهاد سايت اتحاديه بين المللي آيتم هاي شخصيت عبارتست از: داراي گنجينه واژگان غني بودن، قدرت تصوير سازي ذهني بالا، ايده هاي جالب و بديع ، وقت خود را صرف تفكر به چيزها كردن، كلمات سخت بكار بردن، و به راحتي ايده هاي مجردو غير عيني را فهميدن يا بكار بستن(مادی،1390؛ ترجمه علی حقیقی).

ب)وظيفه شناسي (وجدان)

كوستا و مك كري (1992) معتقدند كه اين عامل با كنترل تكانه ها و خويشتنداري قدرت اراده و موفقيت ارتباط دارد. اين صفت به نشان دادن خود انطباقي،عمل به وظايف و نائل شدن به موفقيت دلالت مي كند.  غلبه نقشه بر رفتار خودبخودي و بي نظمي از ويژگي هاي اين صفت محسوب مي شود. با اين صفت مي توانيم راهي براي كنترل،  هدايت و تنظيم تكانه هاي خودمان پيدا كنيم. عمده ترين مساله مورد شمول صفت وظيفه شناسي عبارت است از «نياز به موفقيت» (مك كری و جان،1992؛ به نقل ازقلی زاده،1391). مي توان صفت وجدان و دلسوزي را معيار سنجش قابليت اطمينان افراد محسوب نمود. فرد با وجدان يا فردي شايسته،  منظم، وظيفه شناس،  هدف جو،  داراي انظباط شخصي و قابل اتكا و مشاور مي باشد. در مباحث مربوط به سازمان ها گفته مي شود كه حس وظيفه شناسي مهم و مفيد بوده و شاخص مناسبي براي پيشگويي عملكرد در بسياري از مشاغل مي باشد. چرا كه تمايل اين افراد براي دستيابي به موفقيت بيشتر است(جرج وجونز[21]، 1999؛ به نقل ازکریمی،1388).

از خصوصيات مهم صفت وظيفه شناسي مي توان به موارد ذيل اشاره نمود: هميشه آماده بودن، دقيقاً در كار خود بودن، تعقيب كردن يك برنامه زمانبندي شده ، كارها را درست سروقت انجام دادن، دوست داشتن نظم و قاعده، به جزئيات توجه كردن، اموال خود را ريخت و پاش نكردن، فراموش نكردن چيزها و عدم اجتناب از مقررات مالي و جرايم و. …(کارور،1389؛ ترجمه احمدرضوانی).

منافع وظيفه شناسي بالا،  چيز كاملاً مشخصي است؛ افراد با وجدان به موقعيت هاي بالايي در اهداف تعيين شده مي رسند. آن ها همچنين دررفتار با ديگران  قابل اعتماد و با هوش و مثبت عمل مي كنند. در بعد منفي نيز آن ها كمال گرايي اجباري داشته و كارزدگي دارند به علاوه،  افراد با وظيفه شناسي بسيار بالا در معرض خستگي و دلتنگي قرار دارند. انسانهاي فاقد صفت وظيفه شناسي ممكن است به خاطر بي اعتباري و بي نظمي و نداشتن همت بلند مورد سرزنش و نقد قرار گيرند  اما آنها از تجربه زندگي كوتاه، لذت برده و هرگز ملول و خسته لقب نمي گيرند(نوری،1386).

پ)روان رنجوري

روان رنجوري درست نقطه مقابل «پايداري هيجاني» يا ثبات عاطفي، دلالت بر تجربه هيجانات منفي دارد. افراد روان رنجور تجربه زيادي در هيجانهايي مثل اضطراب‌،  خشم يا افسردگي دارند. اما ظاهراً ورزيدگي متعددي دراين هيجانات كسب نموده اند.  اين صفت در واقع به توانايي فرد در تحمل استرس مربوط مي شود. روان رنجورها داراي ثبات عاطفي پايين،  نگران،  عصبي،  مايوس،  نااميد،  داراي استرس، خجالتي، آسيب پذير و شتابزده هستند. آنها عموماً نگرش منفي به كار و محيط زندگي خود دارند. البته ممكن است در كارها و تصميم گيري هاي گروهي تاثير و نفوذ هشدار دهنده داشته باشند كه آنهم ناشي از بيان جنبه هاي منفي تصميم هاست و افراد روان رنجور در ديدن آن تواناتر هستند (جرج و جونز،1999؛ به نقل ازکریمی،1388). آن ها به حوادث پيرامون خود واكنش هايي با احساسي بالاتر از ميانگين مردم نشان مي دهند.  چنین افرادی، موقعيت هاي معمولي زندگي را تهديد كننده تلقي مي كنند و به سختي مي توانند اطراف خود را دوست داشته باشند. به عبارت ديگر آنها غالباً در «خلق بد» زندگي مي كنند. در طيف مقابل اين افراد كساني كه در عامل روان رنجور خويي نمره پاييني مي آورند به زودي بر آشفته نمي شوند و فاقد واكنش هاي احساسي بوده و از احساس هاي منفي رها هستند. اين به معني رهايي از احساسات مثبت نيست بلكه آنها سبك احساسي برونگرايي را با خود دارند (مك كري و كوستا، 1992؛ به نقل ازکریمی،1388).

نمونه آيتم هاي روان رنجور خويي(به نقل از اتحاديه بين المللي آيتم هاي شخصيت) عبارتست از: براحتي بر آشفته شدن، تغيير گاه به گاه خلق و خو، به راحتي عصباني شدن، استرس زدگي آسان، خلق و خوي چرخشي تكراري داشتن ، احساس گرفتگي (غالباً) و نگراني ازچيزها(قلی زاده،1391).

پ)برون گرايی

از زماني كه يونگ[22] (1913) به پديده برونگرايي و درونگرايي به عنوان جنبه هاي مهم شخصيت توجه نمود تا كنون تحقيقات و تئوري هاي مبسوطي در اين حوزه به وجود آمده است. آيزنگ(1974) برونگرايي را با ديدگاه عيني و خارجي مشخص نموده و  افراد برونگرا را واجد فعاليت عملي بالاتر با آمادگي كمتر براي تسلط بر خويش دانسته است.برون گرايي در ديدگاه پنج عاملي نيز با اشتغال زياد به دنياي بيرون شناخته مي شود. فرد برونگرا از بودن با مردم لذت مي برد. پر از انرژي است و اغلب هيجانات مثبت را تجربه مي كند. آنها اغلب اشخاص پرچانه، كه مدام در حال حرف زدن و شور و هيجان بوده و در جمع با جرات حرف مي زنند و توجه را به خود جلب مي كنند. برون گرايي در واقع به خوشه اي از صفات اطلاق مي گردد كه در آن شخصي،  پرانرژي، معاشرتي،  هيجان طلب و داراي اعتماد به نقس و احساسات مثبت مي باشد. اين افراد به راحتي با افراد متفاوت كنار مي آيند و نسبت به شغل خود احساس رضايت بيشتر و عموما به سازمان و محيط پيراموني خود احساس بهتري دارند (کریمی،1388).

درونگراها به كم تحركي و بي انرژي بودن،  سكوت، كم حرفي، انديشناكي و عدم وابستگي به دنياي بيرون مشهورند. البته اين فقدان تعامل اجتماعي آن ها را نبايستي با افسردگي يكي دانست. آن ها به اندازه برونگراها به تحريك و تعامل احساس نياز نمي كنند و بيشتر وقت ها در تنهايي انگار باطري خود را شارژ مي كنند. شايد بتوان گفت افراد برونگرا انرژي خود را از بودن در جمع مي گيرند و با حضور فعال در اجتماع  مدت زماني انرژي دارند اما افراد درونگرا برعكس، انرژي خود را از بودن با خود و فعاليت هاي منفعلانه مثل تماشاي فيلم و مطالعه مي گيرند (واتسون و كلارك[23]،1988؛ به نقل ازقلی زاده،1391).

در واقع برون گرايي،  آمادگي فرد را براي تجربه حوادث لذت بخش افزايش مي دهد (شيلينگ[24]،1991) همچنين افراد را براي تجربه عواطف مثبت،  مستعد مي سازد .

برخي آيتم هاي برونگرايي عبارتند از: علاقه به پارتي و مهماني، علاقه به اينكه در كانون توجه باشند، احساس راحتي در بين مردم، شروع كننده مكالمه، صحبت با انسان هاي متفاوت در جامعه و گروه، ساكت نبودن در جمع غريبه و داشتن چيزهاي زيادي براي گفتن (کارور،1389؛ ترجمه احمدرضوانی).

ت)تطابق پذيري

تطابق پذيري در واقع به تفاوت بين انسان ها در همكاري هاي بين فردي و هارموني اجتماعي دلالت مي كند. انسان هاي تطباق پذير در بين ديگران «اعتبار»  به دست مي آورند.  بنابراين آنها محتاط،  دوستانه،  بخشنده،  كمك كننده و خواهان مصالحه بر سر مصالح با ديگران هستند. اين انسانها يك نگرش خوش بينانهبه طبيعت انسانها داشته و معتقدند انسانها اساساً درستكار، نجيب و قابل اعتماد هستند (مك كری و جان،  1992).  اين افراد از آنجا كه در پي ايجاد سازواري و كنار آمدن با ديگران هستند،  معمولاً از مباحث اختلاف زا يا بحث بر انگيز اجتناب مي ورزند(جورج و جونز،  1999). اعتقاد بر اين است كه آنها معمولاً متواضع و فروتن بوده و هدايت كنندگان تيم ها  هستند و براي تدريس،  روانشناسي،  مشاوره و فعاليت هاي اجتماعي مناسب هستند.بي شك صفت تطابق پذيري براي به دست آوردن و نگهداري مردم ويژگي سودمندي است آن ها به مراتب بهتر از افراد فاقد تطابق پذيري عمل مي كنند و در معرض موقعيت هاي سخت و متضاد و افكار مطلق استبدادي قرار نمي گيرند. اما افرادي كه تطابق پذيري دارند مي توانند يك دانشمند،  كارشناس، منتقد وسرباز خوبي باشند (هاسفرينكي و با چنان[25] ،  2000؛ به نقل ازنوری،1386).

نمونه هايي از آيتم هاي تطابق پذيري به نقل از “اتحاديه بين المللي آيتم هاي شخصيتي” در ذيل   مي آيد: دلبستگي به مردم، حسن كردن عواطف ديگران، قلب صاف و نرم داشتن، همدلي با احساسات مردم، براي ديگران وقت داشتن و توجه به مشكلات مردم(نوری،1386).


[1]-Freud

[2]Id

[3]Ego

[4] Superego

[5]-Adler

[6]– Humiliation

[7]Striving for excellence

[8]Lifestyle

[9]Community Favorites

[10] End of life

[11] Their creative

[12]McCrae & Costa

[13]Supertaits

[14]Huczynskia

[15]Neuroticisim

[16]Extroversion

[17]Conscientiouness

[18] Agreeableness

[19] Openness

[20]Molines

[21]George&Jonze

[22]Yung

[23]-Watson& Clark

[24]-Shilling

[25]Huczynski & Bachanan