دانلود پایان نامه

تنها رفتار خشن بر علیه زن را رخصت می‏دهد، بلکه راه را برای ایجاد محدودیت‏‏های فردی و اجتماعی زنان فراهم می‏سازد. این محدودیت‏ها به نوبه خود سبب سرکوبی پتانسیل‏ها و توانایی‏‏های زنان گشته و در نتیجه زمینه ظلم پذیری و سو استفاده از آن‏ها را بیشتر و آسان تر می‏سازد(سفیری، 1379).
در جوامعی که فرهنگ گفت و شنود و بحث دو طرفه و تبادل نظر دموکراتیک وجود نداشته و یا قوت ندارد، روابط نابرابر قدرت نیز عامل اعمال خشونت از جانب اشخاص دارای قدرت بیشتر نسبت به اشخاص دارای قدرت کمتر می‏شود. دادن اهمیت بیشتر به فرزند پسر، بالا بردن اهمیت مردان و زندگی دو یا چندین خانواده به‏صورت مشترک حتی زمینه خشونت زن بر علیه زن را نیز فراهم کرده است. معمولاً در این جوامع، خشن بودن، قوی بودن، سنگدل تر بودن، مستقل بودن و توانایی خطر کردن از ویژگی‏‏های پسندیده مرد و مطیع بودن، ساکت بودن، خجالتی بودن و وابسته بودن از ویژگی‏های قابل پسند زن شمرده شده و یا حداقل به‏دین شکل از آن‏ها انتظار برده می‏شود. به‏علاوه، داشتن معلومات اندک یا نداشتن آگاهی از قوانین سبب می‏شود تا شخصی که مرتکب خشونت می‏شود، در آینده نیز رفتار خود را تکرار کرده و از عواقب اعمال خود بیمی نداشته باشد. نرخ بالای بی سوادی نیز در شدت بخشیدن به این مشکل نقش داشته است(قهاری، 1381).
اقتصاد: از منظر دین و حتی رسوم جامعه، فراهم کردن تسهیلات مادی و دادن نفقه بر دوش مرد است. مرد، به‏عنوان سرپرست خانواده در یک جامعه سنتی، ملزم به برآورده کردن نیاز‏های اقتصادی خانواده است. حتی فقه اسلامی به زن اجازه داده است تا در صورتی که نخواهد در بیرون از منزل شغلی داشته باشد و یا حتی اگر میل نداشته باشد، می‏تواند به طفلش شیر ندهد و در این گونه موارد، شوهر باید شیر را از جای دیگر فراهم کند. ولی، احتمال داده می‏شود که چنین رویکردی وابستگی زن و فرزندانش را به شوهر بیشتر کرده و حتی در محدود کردن سهم وی در اجتماع نیز تاثیر گذار باشد. البته فمینیست‏ها به این موضوع،که به تفاوت تاریخی زن و مرد تاکید دارد، توجه بیشتری نشان داده اند. به باور پیروان این دیدگاه، ساختار روابط اجتماعی، سلطه مرد را به ‌دلیل نان‌آور بودن تشدید می‏کند. آن‏ها می‏گویند در صورت تغییر این روابط، می‌توان خشونت و سایر شکل‌‏های اعمال زور را کاهش داد. یکی از این راهکارها، استقلال مالی زن و اشتغال اوست (هلیگارد12، ترجمه گنجی، 1380).
دیده شده است که بعضی از مردان، خشونت را از طریق محدود کردن منابع مالی در خانواده اعمال کرده اند و در نتیجه، زن که از لحاظ اقتصادی وابسته بوده است، بالاجبار رفتار پرخاشگرانه را تحمل نموده و در مواردی حتی دم نزده است. اگر این مشکل در جوامع روستایی به‏علت گستردگی خانواده‏ها و اشتراک اعضای خانواده در تولید تا حدودی کمتر است، ولی در جوامع شهری به‏علت مصرفی بودن خانواده‏ها بیشتر به مشاهده می‏رسد. این مشکل به‏خصوص در صورتی‏که بار مالی خانواده بر دوش یک نفر باشد و بالاخص در صورتی که خانواده فقیر باشد، می‏تواند شدیدتر شود، چون قادر به ایجاد درماندگی، عصبانیت، پرخاشگری و افسردگی در میان مردان و نهایتاً اعضای دیگر خانواده می‏باشد(قاضی طباطبایی ومحسنی تبریزی،1383).
مردی که در محیط پر استرس کار می‏کند و مورد توبیخ یا تحقیر قرار می‏گیرد. ممکن است تنفر ابراز نشده اش را بر سر خانواده خالی کند. فقر و اختلاف‌‏های مالی مهم‌ترین عامل قتل‌‏های خانگی محسوب می‏شود. به‏وجود آمدن فاصله زیاد میان طبقات اجتماعی و عمیق‏تر شدن تدریجی این فاصله در ایجاد پرخاشگری نقش دارد. کارشناسان مسائل اجتماعی بیکاری را نیز جز اولین و مهمترین آسیب‏های اجتماعی عنوان می‏کنند که خود عامل اصلی پرخاشگری نیز محسوب می‏شود(سفیری، 1379).
2-1-1-5- چارچوب نظری
از نظر مازلو13(1993) ارضای نیاز به عزت نفس به احساساتی از قبیل، ارزش، قدرت، لیاقت، کفایت،مفید و مثمر ثمر بودن در جهان منتهی خواهد شد،اما بی‌اعتنایی به این نیازها موجب احساساتی از قبیل حقارت،ضعف و درماندگی می‏شود،و این احساسات به نوبه خود به‏وجود آورنده دلسردی و یأس اساسی خواهند بود یا گرایش‌‏های روان‌ نژندانه را به وجود خواهند آورد(ذوالفقاری،1377). خشونت و بی‌توجهی والدین علاوه بر تأثیر بر تعاملات اجتماعی فرزندان،در بروز مشکلات روانی و عاطفی نیز تأثیر می‌گذارد(باقرپور کماچالی،1384).
حال چگونه می‌توان انتظار داشت که چنین خانواده‌هایی در تربیت و پرورش فرزندان‌ خود نقش مفید و مؤثری ایفا کنند(خسروی،1385). با عنایت به اینکه توجه و درایت در خصوص مواجهه فرزندان با خشونت بین والدین به‌طور عام و ارتباط آن با ویژگیهایی‌ چون عزت نفس به‌طور خاص چندان مورد توجه متخصصان و پژوهشگران جامعه نبوده‌ است و با توجه به اهمیت آن در پژوهش حاضر تلاش شده است تا ارتباط مواجهه‌ فرزندان با خشونت جسمی والدین با یکدیگر با عزت نفس(کلی، خانوادگی، تحصیلی و اجتماعی)آن‏ها بررسی شود.
2-1-1-6- چهارچوب نظری‌ مواجهه با خشونت جسمی بین والدین
محققان اولیه از کودکان خانه‌‏های دچار خشونت با عنوان شاهد یا مشاهده‌کننده‌ خشونت نام برده‌اند. اما در چند سال اخیر اصطلاح شاهد خشونت بودن جای خود را به‌ مواجهه با خشونت سپرده است که کلی‌تر بوده،پیش‌فرضی در مورد تجربیات کودکان از خشونت نمی دهد(وامقی،1385). اغلب گفته می‏شود که شاهد خشونت خانگی ب
ودن یعنی‌ دیدن خشونت خانگی و حالت عینی آن مد نظر است،اما شیوه‌‏های دیگر مواجهه فرزندان‌ با خشونت خانگی نیز وجود دارد. بچه‌ها علاوه بر دیدن و شنیدن مستقیم،آثار خشونت‌(چشم کبود مادر)را نیز شاهد هستند(رابرتس 14، 2006). در مطالعه حاضر نیز افرادی که در طول زندگی خود دیدن یا شنیدن صدای خشونت جسمی بین والدین خود، دیدن آثار خشونت جسمی بین والدین خود،شنیدن در مورد آن از دیگر اعضای خانواده، یا پی بردن به وقوع خشونت به هنگام قهر کردن یکی از والدین از منزل را به خاطر آورده‌ و حد اقل به یکی از آن‏ها پاسخ مثبت داده‌اند،به عنوان افراد مواجه با خشونت جسمی بین‌ والدین شناخته شده‌اند.
2-1-1-7- نظریه‌‏های مربوط به مواجهه با خشونت بین والدین
نظریه فشار روانی بعد از ضربه‌
مشاهده خشونت بین والدین یک واقعه ضربه‌زننده برای کودک می‏باشد. روسمن 15و هو16 (2000) توضیح می‏دهند کودکی که در خانواده واجد خشونت‌، رشد و پرورش می‌یابد، به‏مانند این است که در«نوعی منطقه جنگی»زندگی می‏کند. گاهی‌ اوقات وقوع حمله بین والدین را می‏تواند پیش‌بینی کند، اما گاهی اوقات نزاع به‏صورت‌ غیرمنتظره شروع می‏شود. این وضعیت باعث می‏شود که فرزندان احساس درماندگی و ترس داشته باشند(برندهارت 17، 2004).
اختلال فشار روانی بعد از ضربه دارای چهار عامل ملاک می‏باشد:
عامل‌ A: مواجهه با واقعه ضربه‌زننده:کودک با حوادث تهدیدکننده مواجه می‏شود.
عامل‌B: تجربه مجدد علائم و آثار تجدید خاطرات و تفکرات ناخوانده که اغلب‌ شب‌هنگام در شب‌ زنده‌ داری‌ها رخ می‏دهد. ازاین‌رو کودک دچار کابوس‏های شبانه و خواب‏های نامنظم می‏شود.
عامل‌C: کودک ممکن است از افکار، احساسات و نیز مکان‏ها و کارهایی‌ که یادآور واقعه هستند،اجتناب نماید.
عامل‌D: بیش برانگیختگی:این عامل به پیامد‏های روانی مواجهه مربوط است: از جمله‌ خواب آشفته، مشکلات تمرکز، کج‌خلقی، انفجار عصبانیت، وحشت‌زدگی، و بیش‌حساسی.
کریج 18‌(2000) جهت بیان علائم اختلال فشار روانی پس از ضربه در دوران‌ کودکی و نوجوانی،به تفاوت‌‏های رشدی توجه می‏کند. موقع ارزیابی تأثیرات ضربه روانی‌ بر کودکان لازم است چندین بعد در نظر گرفته شود. این ابعاد ویژگی‌‏های فردی کودک، ماهیت اتفاق ضربه‌زننده،و محیط اجتماعی کودک هستند. این مراحل باهم ارتباط متقابل‌ دارند و هرکدام می‏تواند منبع خطر یا منبع حمایت باشند(برند هارت19، 2004).
دو نوع ضربه وجود دارد. نوع‌ I غیرمنتظره و ناگهانی است و خارج از خانواده رخ‌ می‏دهد،مثل وقوع تصادف یا بلایای طبیعی. از علائم آن بیش‌برانگیختگی،اجتناب و دوری می‏باشد. نوع‌ II مواجهه با وقایع مکرر و مزمن و طولانی‌مدت است. خاطرات این‌ اتفاقات به نظر محو و نامشخص می‌شوند. این نوع معمولا به دنبال فشارهایی چون‌ خشونت خانگی که در خفا و سکوت رخ می‏دهد،به وجود می‌آید(برند هارت 2004).
نقش خانواده‏ها در شخصیت فرزندان
خانواده که اولین پایه‌گذار شخصیت‌ها و ارزش‌ها و معیار‏های فکری کودکان است‌(احمدوند،1386)،امروزه تحت تأثیر تحولات اجتماعی،فرهنگی و اقتصادی قرار گرفته و مشکلات ویرانگری من جمله خشونت خانگی و به تبع آن مواجهه فرزندان با آن پدیدار گشته است(اللهوردیان عیدی،1384). از هر 5 زن دنیا حد اقل یک نفر زمانی در طول‌ حیات خود مورد آزار و اذیت جسمی یا جنسی یک مرد یا مردانی قرار می‏گیرد(کمیته بین المللی زنان، 20 2005). انجمن روان شناسی آمریکا21(1996) اعلام کرده است که در هر سال 3/5 میلیون کودک با خشونت خانگی‌ نسبت به مادران‌شان مواجه هستند. طبق تحقیق ملی بررسی خشونت خانگی علیه زنان، خشونت جسمی اولیه(از اول زندگی مشترک تاکنون) در سطح ملی 18/7 درصد و خشونت جسمی ثانویه(از اواسط زندگی مشترک به بعد)در سطح ملی 26/2 درصد برآورد شده است. در همین بررسی خشونت‌‏های جسمی شدید در ایران شیوع‌ 30درصدی داشتند(قاضی طباطبایی و محسنی تبریزی،1383). در چنین مواردی از خشونت خانگی،کودکان هرچند خود به‌طور مستقیم مورد آزار والدین قرار نگرفته‌اند، اما در خانه حضور داشته و در معرض مواجهه با خشونت بین والدین خود قرار گرفته‌اند، به‏دین معنی که یا خشونت را مشاهده کرده‌اند یا به طرق دیگری مانند شنیدن صدای‌ مشاجره خشونت‌آمیز یا مواجهه با عوارض و آثار آن (مانند آثار ناشی از آزار جسمی بر بدن مادر)از آن اطلاع پیدا کرده‌اند(وامقی،1385). همچنین یافته‌‏های مطالعه وامقی در تهران نشان داد که در مجموع 22/8 درصد از دانش‌آموزان حد اقل یک‌بار با خشونت‌ جسمی بین والدین خود مواجهه داشته‌اند.
بچه‌هایی که شاهد خشونت بین والدین بوده‌اند،به‌طور چشمگیر مضطرب‌تر از کسانی می‌باشند که روابط رضایت‌بخش پدر و مادر را دیده‌اند(اللهوردیان عیدی،1384). ولاک 22 و فینکلهر 23(1998) نیز استدلال نموده‌اند که کودکان و نوجوانان شاهد خشونت بین والدین خود در مقایسه با همتایان فاقد مواجهه با چنین‌ خشونتی مشکلات رفتاری (پرخاشگری، وقت‌گذرانی، تخلف)، مشکلات روانی(اضطراب، افسردگی، عزت نفس پایین)، مشکلات شناختی(کارایی تحصیلی پایین‏) و مشکلات‌ جسمی(رشد معیوب، بی‌خوابی، مهارت‏های حرکتی ضعیف) بیشتری دارند(حاج یحیی 24، 2001).
2-1-2- سازگاری
2-1-2-1- تعريف سازگاري
در لغت‏نامه دهخدا، سازگاري ؛ موافقت در كار، حسن سلوك و در مقابل ناسازگاري؛ بدسلوكي، بدرفتاري و سازگاري نكردن معني شده است(لغت نامه دهخدا)
مك دونالد25
(2000) مي‏گويد: وقتي مي‏گوييم فردي سازگار است كه پاسخ هايي كه او را به تعامل با محيطش قادر مي‏كند آموخته باشد و به طريقي قابل قبول اعضاي جامعه خود رفتار كند تا نيازهايي در او ارضا شود. يك فرد در يك موقعيت اجتماعي خاص مي‏تواند خود را به طريق زيادي با آن موقعيت تطبيق و سازگاري دهد(آشفته یزد،1387).
روان شناسان هم‏چنين سازگاري فرد را در برابر محيط مورد توجه قرار داده اند و خصوصياتي از شخصيت را بهنجار مي‏دانند كه موجب سازگاري فرد با محيط خود مي‏گردد، يعني با ديگران در صلح و صفا زندگي كند و جايگاهي در جامعه براي خود به دست آورد. بسياري از روان شناسان ديگر معتقدند كه اگر اصطلاح سازگاري در معناي هم‏نوايي با اعمال و انديشه‏هاي ديگران اعمال شود، ديگر نمي توان توصيفي از شخصيت سالم به عمل آورد، آن‏ها بيشتر بر ويژگي‏هاي مثبتي مانند فرديت، آفرينندگي و شكوفايي استعدادهاي بالقوه تاكيد دارند(احمدی، 1382).
 از سازگاري تعريفي ديگر ارائه شده كه سازگاري عبارت است از ثبات عاطفي و جسارت در روابط اجتماعي و نيز علاقه به تحصيل كه در فرد مي‏باشد و به‏صورت عاطفي، اجتماعي و آموزشي ديده مي‏شود. در هر حال سازگاري يعني تطبيق يا وفق دادن شخص نسبت به محيط، مثلاً وقتي مي‏گوييم يك فرد نسبت به محيط سازگار است، يعني در گروهي كه به آن متعلق است سازگار مي‏باشد. راجرز26(1980) در تعريف سازگاري مي‏گويد: منظور از سازگاري انطباق متوالي با تغييرات و ايجاد ارتباط ميان خود و محيط است به نحوي كه حداكثر خويشتن سازي را همراه با رفاه اجتماعي ضمن رعايت حقايق خارجي امكان پذير مي‏سازد. به اين ترتيب سازگاري يعني شناخت اين حقيقت كه فرد بايد هدف‏هاي خود را با توجه به چارچوب‏هاي اجتماعي- فرهنگي تعقيب كند(احمدی، 1382)
2-1-2-2- نظريات سازگاري
به نظر كارن هورناي27، رفتار بهنجار يا ناسازگار ريشه در مناسبات والدين و فرزندان دارد. اگر فرد، گرمي و عشق را تجربه كند، احساس امنيت مي‏كند و به شيوه اي بهنجار رشد مي‏كند. در واقع اگر فردي واقعاً مورد عشق واقع شود مي‏تواند مشكلات گوناگوني را در آينده تحمل كند. هم‏چنين احساس ناامني باعث مي‏شود تا فرد متوسل به شيوه هايي شود كه ناآرامي دروني خود را تضعيف و به حداقل كاهش دهد. وي سه جهت متفاوت كه افراد مي‏توانند در سازش با محيط اتخاذ كنند را مشخص كرد:
الف) رفتن به طرف مردم: قبول درمانده بودن خويش و سعي در جلب محبت ديگران.
ب) حركت بر ضد مردم: جنگ با محيط خود كه مورد تنفر اوست.
ج) دور شدن از مردم: منزوي ماندن(نه تعلق، نه جنگيدن)
اين سه تيپ از اشخاص ممكن است نمونه اين سه گرايش اساسي باشند:
 مراعات كننده ديگران
 پرخاشگر
 جدا مانده(احمدی،1382).
راجرز معتقداست كه اشخاص سازگار مي‏توانند خودشان راهنماي دگرگوني و كمال خويش باشند و زندگي شان را بدون تاثير رويدادهاي گذشته هدايت كنند. دراين نظريه خصيصه چشم پوشي و آسان نگري بر خود نمايان است و هم‏چنين در فراخواندن راجرز به خود بودن و در اكنون بودن، گيرايي خاصي نهفته است. نظر ديگري كه راجرز ابراز داشته است، وجود گرايش فطري به سوي رشد و كمال و سلامت روان فرد است، يعني انگيزش ذاتي در افراد براي سلامت روان وجود دارد كه ما را به پيش مي‏راند(آشفته یزد،1389).
2-1-2-3- خصوصيات افراد سازگار
راجرز و مازلو 28 بيشتر بر ويژگي‏هاي مثبت نظير آفرينندگي و شكوفايي استعدادهاي بالقوه تاكيد دارند. هر يك از اين نظريه پردازان نگرش منحصر به فرد خود را براي سازگاري و رشد رواني عرضه مي‏كنند


دیدگاهتان را بنویسید